در قسمت بعد می خوانید…

ادامه جملات نوشته شده در صفحه دوم دفتر را مرور کردم…

” از زمانی که پدر مرا در اینجا حبس کرده چهار روز گذشته است و من پس از چهار روز توانستم از پنجره اتاق به بیرون بروم. باز هم حس شیرین بی وزنی… اما راب مرا در حیاط خانه دید. امیدوارم چیزی به پدر نگفته باشد… ”

منتظر فصل چهارم از زندگی اسرار آمیز سایمون باشید…