قسمت ششم – مارس

در باز و مارس با عجله وارد خانه شد. به سرعت از راه پله بالا آمد و به اتاق من رسید. خواست تا در اتاق را باز کند اما موفق نشد. همان طور که با تمام قدرت دستگیره را تکان می داد فریاد زد…

– چه کسی در این اتاق را قفل کرده؟

مادر از پله ها بالا آمد و پرسید…

– مارس کی آمدی؟

مارس با حالتی که انگار صدای مادر را نشنیده سوالش را با صدای بلند تر تکرار کرد. مادر بدون این که چیزی بگوید به طرف راه پله حرکت کرد. مارس با عصبانیت با مشت به در کوبید و به سمت اتاقش رفت. تنها صدایشان را می شنیدم. نمیدانستم مارس در اتاق من چه کاری می توانست داشته باشد. طی این سال ها هیچکس غیر مادر وارد اینجا نشده بود. دیگران حتی سعی هم نمی کردند به طرف این اتاق بیایند. خودم را به در رساندم و خواستم بازش کنم اما واقعآ قفل شده بود. دیگر ذهنم تاب آن همه ابهام که طی سال ها به آن اضافه می شد را نداشت. باید خودم را به مادر می رساندم. دیگر زمان آن رسیده بود تا همه چیز را بگوید. نمی دانستم از کجا شروع کنم. اصلا چه چیز باعث این همه سال تنهایی من شده بود؟ چرا تا این حد از برادر و خواهرم دور بودم. مگر من هم فرزند آن خانواده نبودم، چرا برای مدتی طولانی آن هم اینجا رها شده ام؟ تمام فکرم پیش مادر بود. ناگهان هیجانی وجودم را فرا گرفت. پا هایم سست شده بود. سرمایی شدید را در استخوان هایم احساس کردم. چشمانم را بستم و مادرم را در حالی که در اتاقی دیگر ایستاده بود در ذهنم مجسم کردم. اتاقی که هرگز در آن نبوده ام. تا آن روز تنها چیز هایی را تصور کرده بودم که در جایی دیده بودم. کم کم آن صداهای عجیب را در ذهنم شنیدم. انگار چندین نفر با دست بر روی سطح آب میکوبیدند. در حالی که چشمانم بسته بود تصاویری نا مفهوم رو به رویم نقش می بست. من مادر را در آشپزخانه کنار اتاقکی شبیه به صندوقچه قدیمی اتاقم می دیدم و نوری که از اتاقک بیرون می آمد چیزی شبیه به نور خورشید بود اما کوچک و ضعیف. مادر متوجه حضور من نشده بود. با حیرت به اطراف نگاه کردم. در اطرافم اجسامی بودند که تا به آن زمان به چشم ندیده بودم. اصلا مگر اتاقی به آن بزرگی وجود داشت؟ هر لحظه سرمای بیشتری احساس می کردم که ناگهان مارس دوباره به سمت اتاق من آمد. صدای پا هایش را از همان جایی که بودم می شنیدم. مارس دستش را روی دستگیره در گذاشت و ناگهان فریاد زد…

– آآآه… خدای من چقدر سرد است !

با شنیدن صدای مارس تمامآ تمرکزم را از دست دادم و بی رمق کف اتاقم نقش بر زمین شدم. دیگر صدایی نمی شنیدم. هیچ صدایی. برای چند لحظه کاملآ بی جان روی زمین افتاده بودم و توان حرکت نداشتم. همه جا سیاه شده بود.

با صدای باز شدن در به خودم آمدم. مادر را دیدم که به طرفم می آمد. به سختی مرا از جایم بلند کرد و گفت…

– چیزی نیست… مارس از خانه بیرون رفته.

– چرا می خواست بیاید اینجا؟

– به دنبال دفتر خاطرات پدر می گشت. این اتاق در گذشته اتاق مطالعه مت بود. او اکثر اوقات در این اتاق مشغول خواندن کتاب یا نوشتن خاطراتش بود.

سپس ادامه داد…

– راستی مارس را ترساندی. موقع رفتن به من گفت که دستگیره در اتاقت به شدت سرد بوده. باز هم پنجره را باز کرده بودی؟ با تو هستم ســـا یـمـون!

داشتم به دفتر خاطراتی که مادر از آن حرف می زد فکر می کردم که با صدای مادر به خودم آمدم…

– مهم نیست…

این را گفتم و به طرف پنجره رفتم و به بیرون نگاه کردم. برف، درختان حیاط خانه را سفید پوش کرده بود. چقدر آن رنگ سفید آزاردهنده بود.