قسمت نهم – مبنا

ساعاتی بعد، کمی توانستم به افکارم مسلط شوم. حقایقی که با واقعیت در تضاد بودند مرا به سوی تصویری مبهم از آینده می کشاندند و من هنوز نمیدانستم این زندگی در لحظه بود که با نوشته های دفتر مطابقت داشت یا اصلا خیالاتی شده بودم. این چه خیال و چه خوابی بود که به این وضوح لحظه به لحظه رخ میداد. اصلا شاید هرچیزی که در دفتر می خواندم درست برمبنای تصورم از اطراف خلق می شد. به غیر از دست نوشته ها، این زمان بود که دیگر برایم مفهوم سابق را نداشت. سالها بدون توجه به آن، زندگی را سپری کرده بودم. غافل از گذشتن هر لحظه، لحظاتی که پس از سپری شدن، در نقطه ای از دنیا شناور می مانند. درک این مساله با پیشروی در صفحات بعد دفتر پدر برایم میسر می شد. من پیوسته به دنبال جملاتی بودم که زمان حال را توصیف می کردند. زیرا تنها بخش هایی که پدر از زمان حال نوشته بود در لحظه رخ می دادند و من به گونه ای در آن جای می گرفتم. دنیایم رنگ متفاوتی به خود گرفته بود. احساس می کردم در جریان اتفاقات اخیر به شخصی دیگر مبدل شده ام. افکار و احساساتم درگیر یک جهش شده بودند. انگار حقیقتی از زندگی در چند قدمی ام قرار داشت و من مبهوت در جایم مانده بودم. با جسارتی که در من خاموش شده بود.
جهان من از اتاق کوچک به فضای بیرون آن منتهی شده بود. اما در بعدی دیگر به حجمه ای عظیم از حقایقی کشف نشده متصل می شد.