قسمت هشتم – اسرار

متوجه گذر زمان نشده بودم. هوا روشن بود. صدای مارس را شنیدم که طبق عادت از روی پرچین های حیاط خانه پرید و راه جنگلی را به سمت مدرسه پیش گرفت. زندگی افراد خانواده به نظرم عجیب می آمد. پنجره را باز کردم. نسیم خنکی وارد اتاق شد. صورتم آن را حس می کرد. دستم را از پنجره به بیرون بردم و زیر نور خورشید به آن خیره شدم. من درست مانند دیگران بودم، اما شیوه زندگی ام کاملآ با آنها تفاوت داشت. نمی دانستم کدام یک از اتفاقات این چند ساعت برای مادر یا آلیس و مارس هم رخ داده. آیا اصلا تجربه چنین اتفاقاتی عجیب بود؟ به خاطر نمی آوردم مارس را در حیاط خانه میان زمین و هوا معلق دیده باشم. چقدر فکر کردن به این مسائل خسته کننده بود. دیگر منتظر مادر نبودم تا چیزی بپرسم. هر بار تنها با رفتارش مرا از پاسخ سوالاتم دور می کرد. تحمل فضای اتاق سخت شده بود. همه چیز در بیرون اتاق زیباتر به نظر می رسید. حتی درختان سفید پوش جنگل برایم از همیشه جذاب تر بودند. در یک لحظه تصمیمم را گرفتم. در اتاق از دیشب باز مانده بود اما ترجیح می دادم از راهی دیگر به بیرون بروم تا با افراد خانه روبرو نشوم. دستانم را به چهارچوب پنجره گره کردم و با احتیاط بدنم را بالا کشیدم. ارتفاع آنجا تا حیاط زیاد بود. به دنبال راهی برای طی کردن آن مسافت می گشتم. با خودم فکر کردم که روی شیروانی طبقه پایین بپرم و از آنجا خودم را به سقف تراس خانه برسانم. ترس در وجودم نمایان شد اما نیرویی با آن دست و پنجه نرم می کرد. نیرویی عجیب که انگار اختیار دست و پایم به دست گرفته بود و مرا به سوی دنیای بیرون می کشید. همین که روی چهارچوب پنجره ایستادم ناگهان مناظر اطراف به دور سرم چرخیدند و این باعث شد تا تعادلم را از دست بدهم و به بیرون پرت شدم… از ترس چشمانم را بسته بودم اما در کمال تعجب هیچ اتفاقی رخ نداد. پس از چند لحظه چشمانم را باز کردم…. من در ارتفاع زیادی از سطح زمین شناور مانده بودم و ترس قدرت هرگونه حرکتی را از من گرفته بود. تلاش کردم ذهنم را به سطح زمین معطوف کنم. با این کار کم کم به زمین حیاط خانه نزدیک تر شدم. حس عجیبی تمام وجودم را تسخیر کرده بود. دیگر اثری از آن اتاق کم نور نبود. آزاد بودم و هیجان تماشای مناظر اطراف مرا از عالم درونم دور می کرد. برف، حیاط خانه را پوشانده بود و نور خیره کننده اش چشمانم را می آزرد. کم کم پاهایم در سطح وسیعی از برف فرو رفت. به مرور زمان تصاویر اطراف واضح تر می شدند. متوجه شدم که چند نفر به خانه نزدیک می شوند. در میان آنها پسر جوانی وارد حیاط خانه شد و باقی افراد به راهشان ادامه دادند و دور شدند. آن پسر همان طور که به من نزدیک می شد با صدای بلند جملات نا مفهومی را تکرار می کرد. کمی بعد مطمئن شدم که مرا می بیند. پس از چند لحظه به نزدیکی ام رسید و همانطور که حرف می زد با دستش به شانه ام زد و بدون توقف به سمت خانه رفت و وارد خانه شد. او را به خاطر نمی آوردم. نزدیک ترین خاطراتم از افرادی غیر از مادرم مربوط به سه یا چهار سالگی ام بود. چهره خواهر و برادرم را می شناختم اما حتم داشتم که آن جوان را تا به حال ندیده ام. پس او چه کسی بود که مرا می دید. چند دقیقه ای در فکر فرو رفتم اما با دیدن درختان جنگل که اکنون بسیار به من نزدیک بودند به یاد چیزی افتادم. قدم هایم را سریع تر برداشتم. دیگر زمین را زیر گام هایم حس نمی کردم اما این بار متعجب نبودم که در هوا راه می روم. هرچه بود از سوز کشنده ای که پاهایم را منجمد می کرد بهتر بود. چند ساعتی گذشت و من در میان درختان در حرکت بودم. جریان هوا با صورتم برخورد می کرد و این آرزوی من بود که به حقیقت پیوسته بود. مه غلیظ مانع می شد تا اطرافم را خوب ببینم. نزدیک به ظهر بود و درست نمی دانستم کجا هستم. کمی دورتر جاده ای دیدم و به سمت آن حرکت کردم. از دور، شخصی در امتداد جاده پیش می آمد. این بار چهره اش را شناختم. مارس بود که از مدرسه به خانه باز می گشت. نمی خواستم با او رو به رو شوم و به همین خاطر مسیرم را به سمت منطقه ای که درختان انبوهی داشت تغییر دادم. مارس نزدیک شده بود و من در حالی که از زمین فاصله داشتم گام هایم را سریعتر بر می داشتم. او ناگهان در جای خود متوقف شد و سپس به راهش ادامه داد. نمی دانستم مرا دیده بود یا نه اما رفتارش عادی به نظر نمی رسید. در یک لحظه به یاد آوردم که در اتاق باز مانده و مطمئنآ مارس برای یافتن دفتر پدر به آنجا خواهد رفت. به هیچ قیمیتی حاظر نبودم دفتر را از دست بدهم. باید قبل او به خانه بر می گشتم. به اطرافم نگاه کردم. مه غلیظ تر شده بود و تنه درختان در هاله خاکستری رنگی فرو رفته بودند. حتی نمی دانستم چه طور باید به خانه بازگردم. ناگهان صحنه ای را به یاد آوردم. حضور من در جنگل، آن هم بدون عبور از پنجره اتاق در آن شب و بازگشتن به خانه تنها در چند لحظه اتفاق افتاده بود. این تنها راهی بود که وجود داشت. چشم هایم را بستم و سعی کردم اتاقم را در ذهنم مجسم کنم. هوا به شدت سرد شده بود. اندکی بعد چشمانم را باز کردم. هنوز در همان نقطه نامعلوم بودم. این بار با دقت بیشتری به اتاق و اشیاء درونش فکر کردم. در همان هنگام نیروی عجیبی را در بدنم احساس کردم. امواج نورانی سبز رنگ با درخشش خیره کنندشان باز گشته بودند و آن صدا های نا مفهوم در گوشم می پیچید. در امتداد امواج، دیوار های اتاق در اطرافم ظاهر شدند و اشیاء یکی پس از دیگری در مقابل چشمانم نقش بستند. بدون مکث در اتاق را قفل کردم. دفتر پدر همانطور دست نخورده روی صندلی بود.

به شدت احساس خستگی می کردم. روی تخت دراز کشیدم و چشم هایم را بستم. رویداد های آن روز بی اندازه برایم جالب بودند. نمی دانستم به کدام یک فکر کنم. رویارویی با فضای خارج از خانه برایم تا حدی شیرین بود اما از سوی دیگر اتفاقاتی که هیچ توضیحی برایشان نداشتم مرا به ناشناخته ترین نقاط ابهام سوق می داد. تنها کلید کشف آن اسرار دفتر خاطرات پدر بود که خود مملو از ابهام بود.