قسمت هفتم – دفتر خاطرات پدر

بیش از پیش در افکارم غرق شده بودم. در این اتاق فضای زیادی برای پنهان کردن یک دفتر نداشت. طی آن سال ها وجب به وجب آن را زیر و رو کرده بودم. دنیای من آنجا بود. شب و روز را در آن مکان صرف خیال پردازی هایم کرده بودم. سفر های اکتشافی من در کودکی به زیر تخت خوابم برای یافتن ناشناخته ها و بعد ها وقتی بزرگتر شدم به درون کتاب های پدر همه و همه از روی کنجکاوی بود و حالا یافتن آن دفتر حکم رهایی من از ابهامات زندگی ام بود. شاید پدر تنها زندگی روزمره اش را در آن ثبت کرده بود، اما تصمیم گرفتم هر طوری که بود پیدایش کنم. هرچه بود مرا به شکلی مرموز به خود جذب کرده بود. شواهد نشان می داد دفتر در جایی از اتاق من پنهان شده. مطمئنآ مارس تمام خانه را جستجو کرده و در نهایت به یاد انباری قدیمی طبقه بالا افتاده بود.

نگاهی به اطراف انداختم. مادر رفته بود. آن اتاق از زمانی که یادم می آمد همان شکلی مانده بود. اتاقی که روزهایی در آن می دویدم حال تمام آن با چند قدم طی می شد. به طرف کتابخانه رفتم و کتاب ها را یکی یکی روی زمین گذاشتم و درونشان را وارسی کردم. بیشتر از بیست جلد کتاب قطور در آنجا بود اما دفتری در میانشان نبود. کتابخانه قدیمی پدر هیجان انگیزترین بخش دنیای من بود، بی آنکه حتی یک خط از کتاب های آن را خوانده باشم. بارها این محل را برای یافتن یک شیء خاص به هم ریخته بودم، با این وجود محل دقیق هر کتاب را می دانستم. ساعاتی گذشت. همانطور که کتاب های پدر را جا به جا می کردم عنوان یکی از کتاب ها توجه مرا به خود جلب کرد. به نظر می رسید روی حروف آن با ماده ای تیره رنگ پوشانده شده. کتاب جلد آبی متمایل به بنفش با حاشیه های سرخابی داشت و حروف عنوان آن برجسته و بزرگ بودند. سعی کردم با ناخن، آن ماده را از روی آنها جدا کنم. با گوشه ناخن هایم به برجستگی های خشک شده روی جلد آن فشار آوردم و آنها را تکه تکه کردم. با این کار هر بار بخشی از نوشته ها نمایان می شد. عجیب بود که تا به حال آن کتاب را ندیده بودم. شاید هم بدون توجه از کنارش گذشته بودم. آخرین تکه آن ماده خشک شده از کتاب جدا شد…

…” تــداوم حــــافـــظه “…

تقریبآ نا امید شده بودم. مطمئن بودم این آن چیزی نیست که ساعتی وقت صرف یافتنش کرده بودم. چراباید چنین کلماتی را پنهان کرد. اصلا چرا خود کتاب پنهان نشده بود. بار دیگر به یاد دفتر خاطرات پدر افتادم. کتاب را در گوشه ای به حال خودش رها کردم و به جستجوی اطراف برای یافتن آن پرداختم. درب میز مطالعه را باز کردم و محتویات آن را بیرون آوردم. همانگونه که انتظار داشتم تعدادی عکس و چند عدد خودکار در آنجا بود. این همان خودکار هایی بود که چند سال پیش زمانی که تصمیم داشتم خاطراتم را بنویسم جوهرشان خشک شد. بعد آن اتفاق تصمیم گرفتم دیگر هرگز چیزی ننویسم. چشممم به ترک های روی سقف افتاد. در امتداد آن یک لکه تیره خاکستری رنگ بود که حاشیه های منظمی داشت. تا به حال بیشتر از هزار بار آن را دیده بودم. همیشه تصور می کردم بخشی از سقف اتاق سوخته است. اما هیچ وقت به حاشیه های صاف آن لکه توجه نکرده بودم. هوا داشت تاریک می شد. چراغ را روشن کردم و صندلی را از گوشه ای به کنار کتابخانه آوردم. آن لکه چهارگوش درست در بالای سرم در حاشیه سقف اتاق بود. روی صندلی ایستادم تا آن را از نزدیک ببینم. چیزی که تا به حال به صورت یک لکه می دیدم شبیه جلد یک کتاب بود که انگار در سقف اتاق فرو رفته و سطح چوبی سقف، مانند مایعی تمام آن را در بر گرفته و پنهانش کرده بود. جدا کردن کتاب از سقف اتاق، آن هم در آن وضعیت محال به نظر می آمد. از آن بالا به دقت به اطراف نگاه کردم. از آنجا لبه بالایی کتابخانه را می دیدم. تا آن روز تصور می کردم کتابخانه بخشی از دیوار اتاق است اما از آن زاویه فاصله ای میان آنها وجود داشت. صندلی را جلوتر بردم و دوباره رویش ایستادم. شکافی به پهنای یک انگشت میان کتابخانه و سقف اتاق وجود داشت. بی درنگ دستم را به شکاف رساندم تا درون آن را وارسی کنم که ناگهان انگشتانم جسمی را لمس کرد و آن را به گوشه ای حرکت داد. به نظر می رسید چیزی در شکاف جا سازی شده بود. از دست دیگرم کمک گرفتم تا آن را بیرون بکشم. حتم داشتم که دفتر پدر است. از شدت هیجان نزدیک بود پایم بلغزد و از روی صندلی به پایین سقوط کنم. شکاف در جایی بود که نور خفیفی به آن نقطه می رسید. صورتم را نزدیکتر بردم. ارتفاع شکاف درست به اندازه قطر دفتر بود و دفتر به شکلی ماهرانه در آن قرار گرفته بود. پس حدس مارس درست بوده. آهسته دفتر را به سمت خودم کشیدم و آنرا را باز کردم. روی صفحه اول آن مانند جلدش چیزی نوشته نشده بود. با احتیاط ورق زدم…

 

… کتاب همانند برگ درختی، آرام از سقف جدا شد و همانطور که در فضا می رقصید آرام آرام به روی زمین فرود آمد… صدای مادرم را می شنیدم که لالایی کودکی ام را نجوا می کرد… پایم را از روی صندلی به زمین گذاشتم… چند لحظه میان هوا و زمین معلق ماندم تا در فاصله ای از کف اتاق متوقف شدم… حس شیرین بی وزنی …

درست در همان لحظه نجوای مادر را شنیدم…

– ســایــمــون…

به سرعت خواستم تا از روز صندلی به پایین بیایم و دفتر پدر را در جایی پنهان کنم اما ناگهان در فضا معلق ماندم. درست مثل یک خواب بود. چه چیزی باعث شده بود تا به این شکل در هوا بمانم. این غیر ممکن بود. ناگهان در باز شد اما کسی را بیرون اتاق نمی دیدم. آهسته به سمت در قدم برداشتم. آیا این همان موی باریک میان واقعیت و خیال بود که من این چنین مبهوت آن بودم؟ این درست همان چیزی بود که در آن دفتر نوشته شده بود. به محل کتابی که در سقف گیر افتاده بود نگاه کردم. دیگر در آنجا نبود. این اتفاقات چه معنایی می توانست داشته باشد؟ اندکی دور تر همان کتاب را روی زمین یافتم. ظرف چند لحظه گذشته پاهایم به کف اتاق رسیده بودند. سعی کردم افکارم را که به شدت پراکنده بودند مرتب کنم. چیزی که فهمیدم این بود که جملات نوشته شده در صفحه دوم دفتر تمامآ اتفاق افتاده بود. چند قدم به کتاب نزدیک شدم و آن را برداشتم. بر خلاف ظاهرش وزن کمی داشت. آنقدر که انگار چیزی در دستانم وجود نداشت. آن را چندین بار ورق زدم. تمام صفحات یکدست سفید بود.